لاف مي زدم که فراموشت خواهم کرد !
کجايي که ببيني اين روزها توبه ي من از گرگ ها هم مرگ تر است …

هوايت را به سمت من کج کن …
اين روز ها بدجور نفس تنگي گرفتم ، ميگويند هوا آلوده است
هر هوايي که تو در آن نباشي آلوده است !

مـادربـزرگ مـي گفـت:
قلبـــت که بــي نظـم زد
از هميــشه عاشق تـــري . . .
اشکــت که بــي اختيــار ريخــت
از هميــشه دلتنــگ تـــري . . .
شبــت کـه بـا درد گذشـــت
فکــرت از هميــشه درگيـــرتـر سـت

صحبت از “ديروز و امروز و فردا” نيست ،
صحبت از توست و تو يعني “هميشه”

دست هايم را دايره وار دور دلت حلقه ميکنم عزيزکم …
مبادا فکر کني “داستان اسارت” است ،
اين حکايت را به “زياد خواستنت” تعبير کن

براي مَن
همين از تو گفتن !
“زندگيست”

چشمانت همرنگ قهوه است…
تلخ اما…
اعتياد آور

اشتراکِ
من و دريا
دل شوره هايي ست
که درونمان موج ميزند
اما هيچ کدام
تو را نمک گير نکرد

تمام خستگي هايت را يکجا ميخرم …
تو فقط قول بده صداي خنده هايت را به کسي نفروشي . . .

فاصله بين ذهن و دل ، عقل و عشق ، منطق و زندگي …
عظيمترين فاصله هاست