گر همسفر عشق شدي مرد سفر باش / ورنه ره خود گير و يکي راه گذر باش
هشدار که يخ تاب تب عشق ندارد / گر بسته ي قالب شده اي فکر دگر باش . . .

آن دوست که ديدنش بيارايد چشم / بي ديدنش از ديده نياسايد چشم
ما را ز براي ديدنش بايد چشم / ور دوست نبيني به چه کار آيد چشم . . .

در خيال من بمان ، اما خودت برو ، آنکه در روياي من است مرا دوست دارد ، نه تو !

به هيچ روزي پس ات نمي دهم ، به هيچ ساعتي ، به هيچ دقيقه اي ، به هيچ
هيچي ! سخت چسبيده ام تمامت را . . .

صبر کن
عشق که شکل گرفت
لب ، قلب ، چشم ، گويا مي شود
و ذهن
پاک مي شود از غبار
آن وقت
با من باش ، هميشه ي من !

همين که قاصدکي را ،
فوت کني
تا عطر نفس هايت
را با خود بياورد
براي دلم کافيست . . .

مـردنَــم را آرزوستــــ
اگـــر آرامگــاه ِ ابـَـدي آغــوش ِ تــو بـاشــد . . .

چرا ديوونگي نسبت به حساب نمياد؟
مثلا بگن تو چه نسبتي باهاش داري؟ منم بگم ديوونشم . . .

به تو که ميرسم مکث ميکنم !
انگار در زيباييت چيزي را جا گذاشته ام ، مثلا …
در صدايت ، آرامش
يا در چشم هايت ، زندگي

عشــــــق …
نــــه پــــول میخــــواد …
نــــه زيبايــــي …
و نــــه هيــــچ چيــــز ديگـــــه ….
فقـــــــــــط ” دو تــــا آدم ” میخــــــــواد …
تاکــــــــید میکنــــم : آدددددددم …!