مي گويند: شب سياه است ، من ديده ام سياه تر از جدائي نيست
مي گويند: مرگ سخت است ، اما سخت تر از بي وفائي نيست
مي گويند : زهر تلخ است ، من چشيده ام ، اما تلخ تر از تنهائي نيست . . .

ني قصه? آن شمع چگل بتوان گفت
ني حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نيست
يک دوست که با او غم دل بتوان گفت

حالم بد نيست غم کم مي خورم
کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي ؟ آفتاب . . .

همه ذرات جان پيوسته با دوست / همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا / خدابا اين منم يا اوست اينجا . . . ؟

شکفتي همچو گل در بازوانم / درخشيدي چو مي در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشي / کشاندي تا بهشت جاودانم . . .

لب خشکم ببين چشم ترم را / بيا از باده پر کن ساغرم را
دلم در تنگناي اين قفس مرد / رسيد آن دم که بگشايي پرم را . . .

خنده از لطفت حکايت مي‌کند / ناله از قهرت شکايت مي‌کند
اين دو پيغام مخالف در جهان / از يکي دلبر روايت مي‌کند
کوثر است اين عشق يا آب حيات / عمر را بي‌حد و غايت مي‌کند . . .

صداقت تنها امتحاني است که در آن نمي توان تقلب کردپس صادقانه به يادتم . . .

ثانيه ها ، روزها ، ماهها ، حقيرتر از آنند که بهانه اي براي از ياد بردنت باشند . . .

بي تو دلم نيمه شبي سوي دشت / پر زد و آواره شد و بر نگشت
لذت بيداري شبها تويي / تازه ترين اصل تمنا تويي
چشم تو آغاز پريشانيم / دوري تو علت ويرانيم . . .