قصه از حنجره ايست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ايست که نشسته لب حوض
يک طرف خاطره ها
يک طرف پنجره ها
در همه آوازها ، حرف آخر زيباست
آخرين حرف تو چيست که به آن تکيه کنم ؟
حرف من ديدن پرواز تو در فرداهاست

اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده‌ست
اين دسته که بر گردن او مي‌بيني
دستي‌ست که برگردن ياري بوده‌ست . . .

برخيز و بيا بتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کنيم
زان پيش که کوزه‌ها کنند از گل ما . . .

از عشق مکن شکوه که جاي گله اي نيست
بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
من سوخته ام در تب ، آنقدر که امروز
بين من و خورشيد دگر فاصله اي نيست . . .

دوست خوب مثِ خطِ سِفيـــــده وسطِ جاده ست
تکه تکه ميشــــــه
ولـــــــي بازَم پا به پات مياد !

خودم قبول دارم کهنه شده ام
آنقدر کهنه ، که مي شود روي گرد و خاک تنم يادگاري نوشت
بنويس و برو . . .

رفتن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها
دل از اين هاست که تنــهاست نه از فاصله ها
گر چه ديگر هــمه جا پـر ز جدايــي شده است
مشکل از طاقـت دلـــهاست نــه از فاصـــله ها . . .

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا / با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا
گر ز آزردن من هست غرض مردن من / مردم ، آزار مکش از پي آزردن من . . .

دخترک رفت ولي زير لب اين راميگفت:
“اويقينا پي معشوق خودش ميآيد!”
پسرک ماند ولي روي لبش زمزمه بود:
“مطمئناکه پشيمان شده برميگردد!”
عشق قربانى مظلوم “غرور”است هنوز . . .

وقتي چشمانم را روي هم ميگذارم
خواب مرا نميبرد ، تو را مي آورد ، از ميان فرسنگها فاصله . . . !