هرکز هیج حسرتی در دلم این چنین یک جا جمع نشده بود که در این سه واژه ی کوتاه : او ، دوستم ، ندارد


دل شیرین غزل از غم فرهاد شکست،شیشه نازک احساس مرا باد شکست،اری ای همسفر خسته شبهای فراق، شاخه بخت من از لحظه ی ایجاد شکست


ز آشفتگی حال من آگاه کی شود / آنرا که دل نگشت گرفتار این کمند


دل كندن اگر كار آسانى بود، فرهاد به جاى بيستون، دل ميكند


به وسعت نديدن نگاهت خسته ام ، چگونه بشكنم ثانيه هاي سنگين دوريت را


نام: بی نام
صدایم:سکوت
خوراکم:غم
دلم:خون
کوله بارم:حسرت
وطنم:غربت
گناهم:عشق
همدمم:تنهایی
تنها کلامم:دوستت دارم...


غروباى جمعه دلم ميگيره ، بى تو اين سه شب و اون سه شب هر سه شب غروب جمعه است


هیچ دانی که دراین خلوت بیرنگ سکوت اگر از تو یادی نکنم میمیرم...


هيچ وقت رو ديوار دل كسي يادگاري ننويس , چون بعد از رفتنت پاك كردنش خيلي سخته


بيستون كنده شد و عشق به جايى نرسيد ديگر از تيشه فرهاد بدم مى آيد